تمرکز و خلاقیتهای ذهنی
خدایا به قلب بیقرارم ارامش ببخش توفان درونم را فرو نشان خوب میدانیم دنیا قادر نیست به ما ارامش دهد ما را یاری کن. که حقیقت وعده تو را تجربه کنیم.... تا دیگر هیچ چیز نتواند.. ارامش وصلحی را که ارزانی داشتی از ما باز ستاند.ای خداوند تو حیات واقعی ما هستی و در تو .و به وسیله تو همه چیز وجود دارد. تو به ما فرمان داده ای تا تو را بطلبیم و همواره یافت می شوی.تو از ما خواسته ای تا درها را بکوبیم و هر گاه چنین کنیم بر ما می گشایی. در شناختن تو حیات را می یابیم و در خدمت تو آزاد می شویم در کسب رضایت تو به ملکوت می رسیم و در پرستش تو شادی و خوشی روحانی را به دست می آوریم.پس تو را می پرستیم می ستاییم و تمجیدت می کنیم. چه به مذهب اعتقاد داشته باشند چه نداشته باشند، افراد خوب کارهای نیک میکنند و افراد بد کارهای پلید. اما تنها از مذهب ساخته است که افراد خوب را وادار به کارهای پلید کند. (استیون وینبرگ) آدمها موجودات عجيبی هستند .هم قفس ميسازند هم هواپيما در جوامع بشری هم پليس ها تفنگ دارند هم تروريست ها . آدمها دور همه چيز مرز می کشند که بعد سر مرز ها به جنگ و جدال بپردازند . آدمها موجودات عجيبی هستند . عزیز من عشق را قبله نکردي تا پرواز را ياد بگيري براي رسيدن به اوج. از من بال و پرجاده نخوا ه. هيچ چيز. همچون اراده و صداقت ومهرباني راه رسيدن به آرمانت را آسان نمي کند.نه کيمياگري وجود دارد نه پري قصه هاي . نه ساحره پيري و نه درويشي که راه رسيدن به سرزمين خوشبختي و قصر بلورين روياها را به تو نشان دهد . برادر مهربانم با اين پيام سخنم را تمام مي کنم که خوشبختي تنها چيزي است. در جهان که فقط با دستهاي طاهر کسي که راستي خواهان آن است سا خته مي شود. فکرت را به او بگووصادقانه جواب او را بپذير چرا که پرنده ي سعادت ديگران را نمي توان به دام انداخت .به اميد با طلي به اميد ي بيهوده به خيال خاص . موفقيقت شما ارزوي قلبي منه پيروز باشيد.دوستدار شما بهشتی شاید دنیایی که با خوردن یک سیب آغاز شده با خوردن یک سیب هم به پایان برسد واین جهان که اینقدر در نظر ما عمیق جلوه می کند حد فاصل میان دو سیب خوردن باشد شماره تماس با استاد بهشتی۰۹۱۴۴۵۴۸۷۷۴
آگاهی خاموش شما از ماورای زندگی ، در عمق امید ها و آرزوهایتان خفته است و قلب شما چونان دانه هایی که در زیر برف پنهان اند خواب بهار می بیند.به این خواب ها ایمان آورید ، زیرا دروازه ابدیت در آنها پنهان است. ایمان گذشتهُ ما گذشته ، گذشته است.آنچه را گمان می کردی بایست انجام بدهی ، انجام داده ای.کارت درست یا غلط یا خوب یا بد نبوده.فقط کاری بوده که انجام داده ای.امروز را دریاب ...نمی توانی امروز را به عقب برگردانی. عشق چیست؟ شخصی به همسرش می گوید : من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم.اما این عشق نیست ، گرسنگی است.شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد.در عشق اجباری نیست.عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری ، رهایش کن! روزی علف ناچیزی به برگ پاییزی گفت : تو به هنگام افتادن از شاخه چنان غوغایی برپا می کنی که رویاهای زمستانی ام را بر هم می ریزد. برگ پاییزی خشمگین شد و گفت : ای فرومایه ! از چه رویاهایی سخن می رانی در حالیکه به خاک پست چسبیده ای و از موسیقی آسمانی دوری.تو حتی میان نوحه و آواز فرق نمی گذاری.
حقیقت شما بگویید حقیقت چیست؟؟؟؟ اگر انسان به جای باز شدن دری جدید در بالای سرش ، بتواند یک مرحله جدید برای رشدش را ببیند ، اگر هر یک از ما باور می کردیم که داریم برای تعالی بخشیدن کیهان در درون خویش و توسط خویشتن کار می کنیم ، در این صورت یک سرچشمه انرژی تازه در قلب کارگران زمین می جوشید و تمام سازمان بزرگ بشریت لحظه ای بر تردید خویش غلبه می کرد و نفسی می کشید و با این توان جدید عمل می کرد. « خلیل جبران » شاعر معروف لبنانی نوشت که تنها یکبار در زندگیش لال شده و آن زمانی بوده که کسی از او پرسید : « شما کی هستید؟ »این سوالی است که جوابش را با کلمات نمی توان داد ، زیرا آنچه ما هستیم شکل ندارد و کلمات متعلق به دنیای شکل هستند.جواب این سوال از حوزهُ فیزیکی نمی آید.هر کدام از ما قبل از آنکه بدنی با روح باشد ، روحی است با بدن.روح نمی تواند با ابزاری که ما مواد دنیایی را مشاهده می کنیم ، سنجیده و یا مشاهده گردد.شاید بهترین روش جواب دادن به این پرسش توجه به آنچه نیستیم می باشد.پاسخ « نیسارکادتا ماهاراج » در کتاب « من آنم » جالب است.او می نویسد :« همان طور که رنگ های این فرش به دلیل وجود نور است ولی نور رنگ نیست ، همین طور هم جهان توسط شما بوجود آمده ولی شما جهان نیستید. »آنکه جهان را می آفریند و نگهداری می کند خداست ، اما در نهایت شما دلیل وجود خدا هستید نه چیز دیگری.زیرا قبل از هر پرسشی در مورد خدا شما بایستی برای ابزار این پرسش حضور داشته باشید.شما آن جوهر نادیدنی هستید که وجود خدا و دنیا را ثابت می کند . حال شما بگویید کی هستید؟ اگر مایل باشید و جملات زیر را هر روز با خود زمزمه کنید ، به برطرف شدن ترس و باز شدن درون شما جهت پذیرش عشق کمک می کند : « من همان طور که هستم وجود دارم و همین کافی است.اگر در جهان کسی از این موضوع باخبر نباشد ، من راضیم و اگر همه هم باخبر شوند باز من راضی هستم.یک جهان که برای خودم بزرگترین جهان است ، باخبر است و این خود من است و اگر همین امروز یا ده هزار سال یا میلیون ها سال دیگر به خود آیم ، می توانم با خوشحالی آن را پذیرفته ، یا با همان شادی منتظر بمانم. » همان طور که کودکان گریه کنان اسباب بازی هایشان را برای تعمیر نزد ما می آورند ، منهم رویاهای شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود آوردم.اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.بالاخره رویاهایم را پس گرفتم و فریاد زدم :« تا کی باید منتظر بمانم! »خداوند گفت : « فرزندم وقتی تو مرا راحت نمی گذاری چگونه می توانم کار کنم؟! » زندگی ۱ زندگی ۲ در لایتناهای حیات-آنجا که ساکنیم-هر چند زندگی همواره دگرگون می گردد ، همه چیز عالی و کامل و تمام عیار است.نه آغازی هست نه پایانی..آنچه هست تنها چرخش و واچرخش جوهر و تجربه هاست.زندگی هرگز مانده و ایستا و کهنه نیست.زیرا هر لحظه همواره سرشار از طراوت و تازگی است.ما با قدرتی که ما را آفرید یگانه ایم و این قدرت این اقتدار را به ما داده است که شرایط خود را بیافرینیم.ما از این آگاهی شادمانیم که قدرت ذهنمان در اختیارمان است و هر گونه که می خواهیم به کارش می بریم.آنگاه که از گذشته دور می شویم ، هر لحظهُ زندگی ، نقطهُ آغازی است.اینک ، این لحظه ، اکنون و اینجا ، برای ما نقطهُ آغازی است.در جهانمان همه چیز نیکوست. خیال نیروی خیال حقیقت مطلق را می بیند. همان جا را که گذشته ، اکنون و آینده به یکدیگر می رسند...خیال نه به واقعیت ظاهر محدود است و نه به یک مکان.همه جا زندگی می کند.در کانون است و ارتعاشهای تمامی حلقه هایی را احساس می کند که شرق و غرب به گونه ای مجازی در آن قرار دارند.خیال حیات آزادی ذهن است.به جنبه های گوناگون هر چیز تحقق می بخشد...خیال رو به تعالی ندارد.نمی خواهیم رو به تعالی داشته باشد ، فقط می خواهیم آگاه تر باشیم
بگذارید زندگی کنیم
شكرگزاري و وفور نعمت آيا يك انسان ناسپاس و خوشبخت سراغ داريد؟ تمامي تعليمات روحاني ، ما را به شكرگذاري ترغيب مي كنند . راستش را بخواهي من شك دارم كه خداوند نيازي به اين چيزها داشته باشد . كسي كه مي تواند كوهها را به حركت واداردو كهكشانها را بسازد ديگر نيازي به اثبات هيچ چيز ندارد ! شكرگذاري ما ، صرفا به خاطر خود ماست و دليلش اين است كه ما در زندگي آن چيزي را به دست مي آوريم كه برايش وقت صرف مي كنيم . وقتي به خاطر موهبتي كه نصيبمان شده است لب به سپاس مي گشاييم احساس غني تر بودن مي كنيم و همين احساس است كه موهبات بيشتري را به زندگي مان سرازير مي كند . شايد همسرتان علاوه بر ويژگيهاي زيبايي كه دارد حساب و كتاب بلد نباشد ، تا وقتي كه صحبت از كيفيت زندگي است وجود يك حس سپاسگذاري بسيار مهمتر از منطق و رياضيات است . نتيجه : انسان ناسپاس هرگز نمي تواند خوشبخت باشد خداوند از هر چيزي بي نياز است ولي سپاس ما از او باعث مي گردد موهبات بيشتري نصيبمان شود.ما تصميم مي گيريم كه ديگران را چگونه ببينيم نوع احساسي كه دربارة ديگران داريم به رفتارهاي آنها بستگي ندارد بلكه به نگرش خود ما مربوط است . اكثر آدمها بيشترين وقت خود را صرف جستجوي عيبهاي ديگران مي كنند و كمتر به خوبيهاي آنها مي پردازند . اگر قرار است بر ويژگيهاي افراد تمركز كنيم حداقل بهتر نيست كه از ويژگيهاي مثبت آغاز كنيم ؟ اگر از شما بخواهيم كه عيبهاي مادرتان را بگوييد آيا چيزي براي گفتن پيدا نمي كنيد ؟ اگر بگويم كه “ 5 مورد از مواردي را كه در ارتباط با وضع ظاهر ، نگرش و رفتار او نمي پسنديد ، نام ببريد “ آيا نمي توانيد اين موارد را بيابيد ؟ شرط مي بندم كه مي توانيد ـ درواقع اگر وقت كافي داشته باشيد ـ صد و حتي هزار مورد را نام ببريد و چه بسا به جايي برسيد كه ديگر حتي حاضر به ديدن مادرتان نشويد ! افرادي كه به نكات منفي تمركز مي كنند غالباً با بيان اين جمله به دفاع از خود بر مي خيزند : “ من فقط واقع بين هستم “ اما مسلم اين است كه هركسي خالق واقعيت خود است . اين شما هستيد كه تصميم مي گيريد مادر خود و يا هر شخص ديگر را چگونه ببينيد . از افراد پيرامونتان يكي را انتخاب كنيد و بر ويژگيهاي مثبتي كه در او مي پسنديد ، دقيق شويد و ملاحظه كنيد كه چگونه روابط تان رو به بهبود مي رود . اين شيوه ، در مواردي مي تواند دشوار و يا حتي ترسناك باشد اما كارساز است . نتيجه : آدمهاي مشابه ، وضعيت مشابه ، نگرشهاي متفاوت ! ما تصميم مي گيريم كه ديگران را چگونه ببينيم . نوع احساسي كه دربارة ديگران داريم به رفتارهاي آنها بستگي ندارد بلكه به نگرش خود ما مربوط است . وابستگي به معشوق سرچشمه غم و نااميدي ، تمايل است . “ من به تو نياز دارم و بدون تو نمي توانم زندگي كنم!“ اين عشق نيست گرسنگي است شما نمي توانيد در آن واحد هم كسي را دوست بداريد و هم بي تابانه نيازمندش باشيد. عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد، تا هر آنچه كه خود مي خواهد ، باشد. در عشق اجباري نيست. عشق يعني اختيار انتخاب به معشوق دادن. در اينجا سخن از عدم وابستگي است براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري، رهايش كن. تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم. تنفر چيز خوبي نيست. وقتي از چيزي تنفر داشته باشيم به گونه اي نا مريي به آن متصل مي مانيم و اين اتصال، باعث ماندگاري موضوع تنفر مي شود. مثال 1: فرض كنيد كه مقروض هستيدوازبدهكاري تنفر داريد. با اين شرايط بهبود بخشيدن به وضعيت مالي، كار آساني نيست. شما انرژي فراواني را صرف نشان دادن تنفرتان از قرض ميكنيد:“ من دارم در جا مي زنم“،“ من غرق شده ام “ و … اما راه خروج از قرض و بدهكاري اين است كه واقعت موجود را بپذيريم و بدون آشوب و اضطراب، راهي براي خروج پيدا كنيم. پذيرفتن واقعيت موجود به معني“ تسليم شدن“ نيست بلكه به معني درك واقعيت است. مثال2: تا زمانيكه چاقي خود را به عنوان يك واقعيت نپذيرفته ايم يا اصولاً چاق بودن خود را انكار مي كنيم يااينكه خود رابه خاطرچاق بودن سرزنش مي كنيم. در هر دو صورت، چاق باقي مي مانيم! كم كردن وزن از زماني آغاز مي شود كه چاقي خود را قبول كرده باشيم . با عصباني شدن و دعا كردن ، راه به جايي نمي بريد . براي غلبه كردن برچيزي كه دوستش نداريدابتدا بايد به جاي مقاومت كردن، آن را بپذيريد و آنگاه چيزي مثبت جايگزينش كنيد . نتيجه : سرچشمه غم و اندوه ، تمايل است . وعاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . تا چيزي را نپذيرم ، نميتوانيم تغييرش دهيم بخشندگي اگر چيزي را مي خواهي ، آن را ببخش ! احمقانه بنظر مي رسد . اينطور نيست ؟!! اما حقيقت اين است كه براي بيشتر بدست آوردن هر چيز ، بايد بخشي از آن را ببخشيم . كشاورزي كه دانه هاي بيشتر مي خواهد بايد بخشي از دانه هاي خود را به زمين ببخشد . وقتي لبخند كسي را مي خواهيد بايد لبخند خود را ارزاني كنيد . اگر عشق مي خواهيد بايد عشق بورزيد . اگر كمك ديگران را مي خواهيد بايد به آنها كمك كنيد . اگر مي خواهيد مشت بخوريد !! بايد به كسي مشت بزنيد و اگر مي خواهيد مردم به شما پول بدهند ، بخشي از پولتان را به ديگران بدهيد . مطمئن باشيد هر چه را كه ببخشيد ، به سوي شما باز مي گردد . بعضي ها به من مي گويند : “ من تمام زندگي ام را داده ام و در ازايش هيچ چيز بدست نياورده ام /“ من تصور نمي كنم اينگونه افراد چيزي را بخشيده باشند . آنها معامله كرده اند و اين ، خيلي فرق دارد . خب خواهيد پرسيد پس چطور گداي ميليونر در مشهد ظهور پيدا مي كند ؟ مسئله اينجاست ، موجودي حساب بانكي هيچ كس معيار وفور و فراواني زندگي اش نيست . وفور و فراواني آن چيزي است كه در جريان زندگي به گردش مي افتد سعادت و خوشبختي ، جريان ابدي بخشيدن و بدست آوردن است . نتيجه : راه و رسم بخشيدن ، بخشش بدون چشم داشت است . اگر در ازاي آنچه كه مي بخشيد توقعي داشته باشيد در واقع وابسته به آن پاداش هستيد و هنگامي كه وابسته باشيد اتفاق خاصي روي نمي دهد . آيا بايد از دارايي و ثروتهاي مادي خود لذت ببريم ؟ قطعا ! اما اول اطمينان پيدا كنيد كه شما مالك آن هستيد و نه بالعكس . وابستگي وتعلق… دنبال كردن حريصانه هر چيز به معني فراري دادن آنست . كافي است بدنبال معشوق خود بيفتيد تا فراري اش دهيد . حتي پول هم از اين قاعده مستثني نيست . آيا هيچ وقت نياز مبرم به فروش يك ماشين داشته ايد؟ چند خريدار پيدا كرده ايد ؟ هيچ . درسته؟ قيمت پايين آورديد . آيا كسي اهميت داد ؟ هرگز ! ياٌس و نوميدي انسان را به ورطه هلاك مي كشاند و هر چه نگران تر شويد مردم كمتر مي خرند . ! هر گاه با نااميدي درگير مسئله اي مي شويم و يا وابستگي عاطفي و احساسي نسبت به ماجرايي پيدا مي كنيم سدي در برابر آن مي سازيم . اما روي ديگر سكه چيست ؟! اگر كسي آرامش خود را حفظ كند همه چيز رو به راه مي شود . ! وقتي تصميم مي گيريد عقيده كسي را تغيير دهيد ، چه اتفاقي مي افتد ؟ آيا عقيده اش را عوض مي كند ؟ . نه تا وقتي كه شما زنده هستيد . اما اگر فشار را از روي او برداريد غالبا اتفاق مي افتد كه خود او به طرف عقايد شما كشيده مي شود . هر گاه نگران و منتظر چيزي باشيم مثلا يك تلفن خاص ، ترفيع ، قدرداني رئيس و … در پيرامون خود نيرويي خلق مي كنيم كه احتمال وقوع آن رويداد را از بين مي برد . وابسته نبودن به معناي بي علاقه نبودن نيست . ممكن است نسبت به چيزي وابستگي نداشته باشيم و در عين حال بسيار علاقه مند به آن باشيم . انسانهاي مصمم و ناوابسته به خوبي مي دانند كه تلاش و كيفيت ، نهايتا با پاداش مواجه مي شود . آنها مي گويند : “ اگر اين بار برنده نشوم دفعه آينده و يا دفعه بعد از آن حتما برنده خواهم شد / “ آدمهاي بي علاقه مي گويند : “ كي اهميت مي دهد ؟ “ ، “ چرا زحمت به خود بدهم ؟ “ نا اميدها مي گويند : “ اگر آن كار را به دست نياورم ، مي ميرم ! “ اما ناوابستگان مصمم مي گويند “ به هر طريقي كه شده يك كار خوب پيدا خواهم كرد و براي من مهم نيست كه اين ، چقدر طول مي كشد /“ تنها كساني كه بيش از ثروتمندان به پول فكر مي كنند ، فقرا هستند /“ از آنجائيكه پول ، هم وسيله اي براي بقا و هم سمبولي به نشانه موفقيت است اكثر ما انسانها وابسته به آن هستيم حتي اگر اين حقيقت را انكار كنيم . اما متاسفانه حرص و ولع پول در آوردن ، همه چيز را به نابودي مي كشد . دليل اصلي ثروتمند شدن ثروتمندان ، عدم وابستگي آنها به پول است ، فقرا آرزو مي كنند كه پول به دست آورند و ثروتمندان ايمان دارند كه به دستش مي آورند . نتيجه : انسان در سطوح جسماني و رواني با قوانين طبيعي سروكار دارد ، طبيعت نااميدي را نمي شناسد ! طبيعت در جستجوي توازن است و نا اميدي و توازن هرگز در يك قالب نمي گنجد . زندگي نبايد يك كشمكش بي انتها باشد . بگذاريد هر چيزي جريان عادي خود را طي كند . اين ، بي تفاوتي نيست اجبار و اكراه هم نيست . شما مي توانيد بگوييد : “ من نمي فهمم كه اين اصول چگونه عمل مي كنند ! “ مگر شما مي دانيد كه نيروي جاذبه چگونه عمل مي كند ؟ كاري كه ما بايد در زندگي انجام دهيم استفاده كردن از اين اصول است . نيازي نيست كه آنها را درك كنيم . پس بدان این اصل را ای اصل جو آری زندگی زیباست.اگر زیبا بنگریم.به گلبرگ یک گل نگاه کن. ببین چه زیبا رنگها چگونه هارمونی زیبای طبیعت را فریاد می زند. آن را لمس کن. کدام حریر به لطافت این گل چیره می شود. آن را ببوی. ببین چگونه تکه از بهشت را در زمین احساس می کنی. به برگ آن بنگر که چگونه از نور خوشیید بهره می گیرد تا آن گل را زنده نگاته دارد تا ما از دیدن آن مسحور شویم.زندگی چیست؟ آیا این است که به دنیا پا گذاریم و غذا بخوریم و بزرگ شویم و زاد و ولد کنیم و پیر و سالخورده گردیم و آخرالامر بمیریم؟ آیا هدف از آفرینش ما این بود؟ خوب این را که حیوانات هم انجام می دهند. پس تفاوت ما با حیوان در چیست؟باور دارم که تفاوت در عشق است. انسان با عشق زنده است . به محبت کردن. به محبت دیدن. زندگی پراز شادی است وقتی که احساس می کنی کسانی هستند که دوستشان داری و کسانی هستند که دوستتان دارند. اصلا آفرینش با عشق آغاز شد. خداوند برای چه انسانی را بیافریند که در زمین فساد کند. آنچنان که فرشتگان به خداوند این چنین گفتند. اما خداوند گفت من می دانم آن چه شما نمی دانید. و آن عشق است. خداوند بزرگترین عاشق و معشوق در تمام هستی است. کاش می دانستیم خداوند چقدر ما را دوست دارد. آن وقت سختی ها و مصائب را از دید مجنون می دیدیم که هر چه از معشوق رسد نیکوست.آیا خداوند نبود که آسمان را آفرید و آن را با ستارگانی که راهنمای انسان در دریاها و بیابان هاست مزین کرد؟ آیا خداوند زمین را نیافرید و و از آن رستنی ها پدید آورد تا ما از آنها بخوریم و بیاشامیم ؟ آیا خداوند شب را محل آرامش ما قرار نداد و روز را موقع کار تا روزی حلال کسب کنیم و شکر او را به جای آوریم.وقتی به ستارگان نگاه می کنم در عظمت خداوند غرقه می شوم. چگونه است اجرامی به این عظیمی را بالای سر ما محکم گردانید که در نظم و نظام بی نظیری حرکت می کنند؟ چگونه است نور آنها از این فواصل غیرقابل تصور به ما می رسو و آنها چقدر بزرگ هستند که ما آنها را به صورت نقطه ای لرزان می بینیم. اما وقتی به اندازه های غیرقابل باور کیهان می نگرم می گویم چقدر آنها نزدیکند. خیلی دور... اما خیلی نزدیک آیا خداوند اینها را از روی هوس آفرید. نه! اینها را همگی برای انسان آفرید تا بدانند چقدر خداوند آنها را دوست دارد. آیا خداوند کوه ها را بیهوده آفرید که اگر نمی آفرید در وسط دشت داغ یخچالی به وجود نمی آمد تا بادهای بارور شده را به قطرات باران تبدیل کند . آیا نمی بینید؟اگر خداوند جو زمین را نمی آفرید آیا می توانستیم از شر سنگهای عظیم آسمانی رهایی یابیم .آن وقت بود که تمام تمدن کوچک ما زیر شلیک گلوله های آسمانی نابود می گردید. آیا نمی بینید؟اگر خداوند کمربند مغناطیسی را اطراف زمین قرار نمی داد آیا می توانستیم از اشعه های مرگبار خورشید جان به در بریم. آیا نمی اندیشید؟اگر زمین در فاصله مناسب با خورشید نبود آیا زندگی برای ما ممکن بود. یا مثل ناهید گداخته می شدیم یا مثل بهرام سرد و یخبندان. آیا فکر نمی کنید؟اگر خداوند هوای حیات بخش را در اطراف زمین قرار نمی داد و آبی پاکیزه و رستنی های بی شمار و حیواناتی که برای ما حلال گردانید چگونه زندگی می کردیم؟ کمی فکر کنیم.تنه درخت را لمس کن و نهال ضعیفی را که کنارش روییده بنگر. باورت می شود این درخت سترگ را ابتدا این نهال سست بنیاد بوده که با بادی ملایم خم می شود؟ به دریا نگاه کن. ببین چگونه کشتی های عظیم بر موج های عظیم آن سوار می شوند و مقصد می روند. ببین چگونه ماهیان بیشمار در آن زندگی می کنند تا انسان از آنها استفاده کند و شکر او را به جای آورد .فقط به دریا نگاه نکن بلکه تنت را به آن بسپر. و ضربه موج را بر سینه ات احساس کن. حس غریبی است. حس نوازش خداوند بر تن انسان . حس لبخند زندگی به بهترین آفریده خدا. در طبیعت غرق شو. باور کن می توان کوه را در آغوش فشرد . باور کن عشق را می توان در ابر جست . باور کن می توان محکم پا بر زمین کوفت تا تمام کائنات را بلرزانی که من انسانم و همه این آفریده ها هدیه عاشق ترین کس یعنی خدا به معشوقش یعنی انسان است.باز کن پنجره را. با گوش دل بشنو صدای پرندگان را که چگونه مست طبیعتند. بشنو صدای باد را در میان درختان و صدای شرشر جویبار را که چگونه سمفونی بی نظیر طبیعت را در گوش من زمزمه می کند. تنت را تسلیم نسیم کن و حس کن که سلول سلول بدنت به هیجان درآمده. باز کن پنجره را.ماه به دور زمین ٬ زمین به دور خورشید ٫ خورشید به دور مرکز کهکشان و تمام هستی حول معشوق خویش عشق را فریادمی کند . تو چرا ایستادی ؟تو چرا زندگی را پوچ می دانی؟ تو چرا مرگ را از این زندگی بهتر می دانی؟ زندگی زیباست اگر عاشق باشی. هیچ می دانی چه گوهری در دل داری؟ وآن گوهر عشق است که خیلی ها از وجود آن بی بهره اند. پس بخند و همرا با سمفونی طبیعت بخوان: « از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند» با عشق و سپاس فراوان دوستدار شما بهشتی
گفت و گو۱
فیلسوفی به رفتگر خیابان گفت : برای تو نگرانم.تو شغل کثیف و دشواری داری. رفتگر گفت : متشکرم آقا.می توانم شغل شما را بپرسم؟ فیلسوف پاسخ داد : من ، افکار و تمایلات و اعمال مردم را مطالعه می کنم.سپس رفتگر در حالیکه می رفت تا جارویش را بردارد و مشغول کار شود ، لبخندی زد و گفت : من هم برای تو نگرانم.
مهر و ایمان
شایسته آن است ...که منطق و شوق یا عقل و عشق همچون دو مهمان عزیز در خانه شما با هم زندگی کنند.بی گمان شما مهمانی گرامی تر از مهمان دیگر نخواهید داشت.زیرا ...هر کس به یکی از آنها بیشتر عنایت کند ، مهر و ایمان هر دو را از دست خواهد داد.
حقیقت یکی است ، فرزانگان آن را با نام های متفاوت خوانده اند. یک خورشید است که بر تمامی آبگیرها می تابد.یک هواست که زندگی را نگه می دارد.یک آب است که همه تشنگی را فرو می نشاند.یک آتش است که تمامی خانه ها را روشن نگه می دارد.فکر می کنید از این جملات چه نتیجه ای می توان گرفت؟؟؟من این نتیجه را می گیرم : «مذاهب ممکن است متفاوت باشند ولی خدا یکی است.وقتی باران از آسمان می بارد راهش را به سوی اقیانوس می پیماید.بنابراین دعاهای تمام مذاهب به یک خدا می رسد که والاترین است.یک نور با رنگ های بسیار ، یک آب با تشنگان فراوان و یک جوهر با اشکال متفاوت انسان ها.ما همه به هم مربوط هستیم.ندیدن این ارتباط با چشم معمولی دلیل نبودن آن نیست.»
از جایی شروع کنید! دانایان با عمل ، زندگی می کنند و نه با اندیشهُ عمل.شما نمی توانید با قصد انجام یک کار ، به شهرت برسید.انسان ، پس از آغاز کردن هر کار ، انگیزهُ لازم را بدست می آورد.نشستن و نقشهُ آغاز کشیدن ، بیهوده است.شور و اشتیاق نتیجهُ حرکت است و از حرکت است که فرصتها و موقعیتهای تازه نمایان می شود.دل به دریا بزنید.
آفرینش روح جمعی
چه کسی هستید؟

زندگی واقعاٌ بسیار ساده است.از هر دست بدهیم ، از همان دست می گیریم.هر گونه دربارهُ خود بیندیشیم ، برایمان به واقعیت در می آید.من معتقدم که هرکس از جمله خودم ، صدرصد مسئول همهُ چیزهایی است که در زندگیش پیش می آید.هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد ، آیندهُ ما را می آفریند.هر کدام از ما ، با اندیشه هاو احساسهایمان ، تجربه های خود را می آفرینیم.اندیشه هایی که به ذهن ما راه می یابند و کلماتی که بر زبان می رانیم ، تجربه های ما را می آفریند. خود ما اوضاع و شرایط را می آفرینیم و بعد برای ناکامی خود ، دیگران را سرزنش می کنیم و اقتدار خویش را از دست می دهیم.هیچ کس و هیچ جا و هیچ چیز ، بر ما اقتداری ندارد.زیرا «ما» تنها اندیشه ور ذهن خودمان هستیم.ما تجربه ها و واقعیت خویش و همهُ کسانی را که در این واقعیت جا گرفته اند می آفرینیم.
هر که را درد است او بر دست بو
آفرینش با درد همراه است و هر دردی نشانه یک زایش است
گاهی درد زایمان و گاهی زایمان درد
و هر زایشی(آفرینشی) لذتی به دنبال دارد
انسانها برای اثبات وجود خود نیازمند آفرینش هستند
اریک فروم : انسانی که نتواند بیافریند نابود می کند
اما خود درد از کجا آمده؟
هر دردی نتیجه یک لذت است
درد زایمان نتیجه لذت همخوابگی
و درد نوشتن نتیجه لذت فهمیدن
پس یک چرخه به وجود می آید:
1- شما کتابی را می خوانید می فهمید و لذت می برید(لذت)
2- درد فهمیدن به سراغ شما می آید و رهایتان نمی کند(درد)
3- می نویسید و سبک می شوید(آفرینش)
4- لذت؛درد؛آفرینش
مولوی در کتاب فیه ما فیه می گوید: درد مریم را به خرما بن کشید
اگر درد به سراغ مریم نمی آمد مسیح متولد نمی شد
در درون هر یکی از ما نیز مسیح وجود دارد اگر درد به سراغ شما بیاید
عیسی یه درون شما بزاید و گرنه از همان راه که آمده باز خواهد گشت.
| Design By : Night Skin |



