تبليغاتX
تمرکز و خلاقیتهای ذهنی - لبخند بزن تونوری از خدای


تمرکز و خلاقیتهای ذهنی

و حرف اخر:              

هستي براي ديدن روح بزرگ مي‌آيند. در جستجوي او، و به شوق ديدارش مي‌آيند رو در روي او و روح بزرگ در همه‌ي هستي ساكن است در درخت، گل، آب، خاك، باد ..در همه چيزهميشه و هماره اين اوست كه كارها از طريق او به انجام مي‌رسندپيوسته اين اوست كه آرام مي‌بخشد و در سراسر زندگي پيچيده است زندگي در اوست و هر آن‌جا كه روح بزرگ در آن فرود آيد و منزل گزيند به سرچشمه‌اي بدل شود از نور، جلوه‌گاه نوري شود درخشنده و مهربان و در سرشاري اين نور است كه "ما"، "يك" مي‌شويم آن‌چنان رقصان و غوطه ور در هماهنگي اين وصل كه گويي در وجود پر مهرِ مادر آرميده‌ايم و چون كودكان اين زمين، رها از بند زمان تا ابد در كنار هم جاودانه خواهيم زيست 

دوست مهربان من از راهب بشنو 

تو مسئول همه آن چیزی هستی که هستی.اگر شور بختی، خود مسئولی، این مسئولیت را به گردن دیگران مینداز چون هرگز از آن رها نخواهی شد. هنگامی که مسئولیت خود را به تمامی و به هیچ کاستی پذیرفتی،
آن گاه است که به پختگی رسیده ای
 

 کسی را می شناسم من

در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیست  و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد و قدمهایش در ابتدای زندگیست او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم  نگاههایی مملو از یاس محبت  او را می شناسم او را که وجودش سرشار از آبی بی کران  است   او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم  در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست خانه اش پر از سادگی و صفا کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم او نیمه پنهان و روح گمشده من است                       

  ارامش

ایندفعه می خوام از ارامش براتون حرف بزنم پس بهتره بدون هیچ معطلی برم سر اصل قضیه:

هنگامی که اطرافمان را ناامنی فراگرفته است، شاید صحبت کردن در مورد ارامش،بی فایده به نظر رسد.عدم ارامش،استفاده کردن از چشمه ارامش خودمان را  ضروری می سازد. وقتی که متوجه می شویم که مبدا ذات روح ما صلح است،می توانیم به خداوند که اقیانوس ارامش است بپیوندیم،و بدین سان همچون گل ها مظهر صلح و زندگی شویم.

 می خواهم

امشب تمام ستاره ها برای من جشن می گیرند و تمام ذرات معلق هوا به خاطر عرفان لایت من از حرکت باز می ایستند. امشب تمام سرگذشتم مرور می شود توسط صدای جیر جیرک های کوچک. امشب پنجره ها یخ می زنند به خاطر مغز یخ زده من که از شکوفه های گل یخ هم سردتر است. امشب تمام دودها در این خلا مطلق خفه می کنند و زندگی می بخشند و تمام برگ های خشک این محفل تاریک من در زیر پای افکار کودکانه ام پرپر می شوند. امشب به صدای هر ستاره ای که می افتد گوش میکنم و این زنده بودن مرا یاد می آورد. امشب رنج می برم. رنجی زیبا. پروانه ای که آخرین تقلا را به جان می خرد تا از پیله درآید و جهان را با خدایی که در چشمانش نهفته آشنا کند. امشب نقشه ی اتاقم نورانی است چون با صدای پیدا شدن من آمیخته. امشب حدودا زنده هستم و حدودا خواهم مرد. امشب ابر ها را با چوب دستی نگاهم کنار می زنم تا خدا را در انتهای آسمان ببینم و صدایم میکند.

می خواهم اعتراف کنم و بخشیده شوم. می خواهم پیدا کنم و گم نشوم. می خواهم ببینم و فراموش نکنم. می خواهم بجنگم و پیروز باشم. می خواهم بنویسم و یاد شوم. من می خواهم و این زنده بودن مرا یاد می آورد. می خواهم دیوانه باشم و عاقل شوم. می خواهم ویران کنم تا ساخته شوم. می خواهم بشکنم تا بند زنم. می خواهم گوش کنم تا سنجیده شوم. می خواهم شاهد باشم تا بگذرم. می خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. می خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. می خواهم گریه کنم تا بخندم. می خواهم صدا کنم تا بفهمی که گنجشک ها تو را صدا نمی زنند. می خواهم گرم شوم تا خورشید باشم. می خواهم ببندم تا آزاد باشم. می خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. می خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. می خواهم فیلسوف باشم تا سوال کنم. می خواهم زوال را ببینم تا هستی باشم. می خواهم خیال کنم تا کودک باشم. می خواهم خیره باشم تا درک کنم.

در این دنیای وارونه که هر لحظه ممکن است زمین سقوط کند یا خورشید یخ بزند جایگاه من کجاست. خدا را گم کردم.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:18 توسط بهنام بهشتی| |


Design By : Night Skin